نمی دیدم که مادر پیر می شد
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:43
تعطیلات نوروز را طبق معمول در مشهد و نهبندان گذراندیم. جای پدر بزرگ فرهاد در مشهد خیلی خالی بود و جای خاله سکینه در نهبندان. خدارا شکر هر دو عمری با عزت و برکت داشتند. از این که بگذریم خیلی خوش گذشت. عروسی سارا و محسن هم بود و بعد از سالها خیلی از اقوام و دوستان را دیدم. من و هم سن و سالانم زنانی جا...
گوهری دارم و صاحب نظری می جویم
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:43
از کودکی به شعر علاقه داشتم. هر شعری که می شنیدم حفظ می شدم. هنوز هم اشعار کتاب های درسی خودم و اشعار کتاب های برادران کوچک تر و خواهرم را حفظم. سال59 به دبستان رفتم و از آن به بعد کتاب های درسی ، مرتب تغییر می کرد .من حتی اشعار مهد کودک فرهاد را هم حفظ می شدم. دوست دارم و خود به خود بر صفحه ذهنم نق...
عروسک های من
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:43
عروسک های من وروجک بودند نازنازی و قد و نیم قد شعر می خواندند و معلق می زدند و چشم هایشان همرنگ دستهای خدا بود من گم بودم در کرانه های چشم عروسک هایم و از آن جا به ابدیت می رفتم و از پستان خدا شیر می خوردم و گاه با ابرها اسب سواری می کردم و حسین هنوز هم نمی دانم کوه بود یا آسمان یا دریا هر چه بود بی...